هر روز باد میبرد از بوستان گلی
مجروح میکند دل مسکین بلبلی
۱مألوف را به صحبت ابنای روزگار
بر جور روزگار بباید تحملی
۲کاین باز مرگ هر که سر از بیضه بر کند
همچون کبوترش بدراند به چنگلی
۳ای دوست دل منه که در این تنگنای خاک
ناممکن است عافیتی بیتزلزلی
۴روییست ماه پیکر و موییست مشکبوی
هر لالهای که میدمد از خاک و سنبلی
۵بالای خاک هیچ عمارت نکردهاند
کز وی به دیر زود نباشد تحولی
۶مکروه طلعتیست جهان فریبناک
هر بامداد کرده به شوخی تجملی
۷دی بوستان خرم و صحرای لالهزار
وز بانگ مرغ در چمن افتاده غلغلی
۸و امروز خارهای مغیلان کشیده تیغ
گویی که خود نبود در این بوستان گلی
۹دنیا پلیست بر گذر راه آخرت
اهل تمیز خانه نگیرند بر پلی
۱۰سعدی گر آسمان به شکر پرورد تو را
چون میکشد به زهر ندارد تفضلی
۱۱