اِی لُعبتِ خندان لبِ لَعلَت که مَزیدهست؟
وی باغ لطافت بِهِ رویت که گزیدهست؟
۱زیباتر از این صید همه عمر نکردهست
شیرینتر از این خربزه هرگز نبریدهست
۲ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیوان
دانی که سِکندر به چه مِحنت طلبیدهست؟
۳آن خون کسی ریختهای یا مِیِ سرخ است
یا توت سیاه است که بر جامه چکیدهست
۴با جمله برآمیزی و از ما بگریزی
جُرم از تو نباشد، گنه از بخت رمیدهست
۵نیک است که دیوار به یک بار بیفتاد
تا هیچکس این باغ، نگویی که ندیدهست
۶بسیار توقف نکند میوهٔ بَر بار
چون عام بدانست که شیرین و رسیدهست
۷گُل نیز در آن هفته دهن باز نمیکرد
وامروز نسیم سحرش پرده دریدهست
۸در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رَود اکنون که تَتَر جِسر بریدهست
۹رفت آن که فُقاع از تو گشایند دگر بار
ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیدهست
۱۰سعدی در بستان هوای دگری زن
وین کِشته رها کن که در او گله چریدهست
۱۱