اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر شهوت نفس، لذت نخوانی
۱هزاران در از خلق بر خود ببندی
گرت باز باشد دری آسمانی
۲سفرهای عِلْوي کند مرغ جانت
گر از چنبر آز بازش پرانی
۳ولیکن تو را صبر عنقا نباشد
که در دام شهوت به گنجشک مانی
۴ز صورت پرستیدنت میهراسم
که تا زندهای ره به معنی ندانی
۵گر از باغ انست گیاهی برآید
گیاهت نماید گل بوستانی
۶دریغ آیدت هر دو عالم خریدن
اگر قدر نقدی که داری بدانی
۷به ملکی دمی زین نشاید خریدن
که از دور عمرت بشد رایگانی
۸همین حاصلت باشد از عمر باقی
اگر همچنینش به آخر رسانی
۹بیا تا به از زندگانی به دستت
چه افتاد تا صرف شد زندگانی
۱۰چنان میروی ساکن و خواب در سر
که میترسم از کاروان باز مانی
۱۱وصیت همین است جان برادر
که اوقات ضایع مکن تا توانی
۱۲صدف وار باید زبان دَرکشیدن
که وقتی که حاجت بود دُر چکانی
۱۳همه عمر تلخی کشیدهست سعدی
که نامش برآمد به شیرین زبانی
۱۴