وجودم به تنگ آمد از جور تنگی
شدم در سفر روزگاری درنگی
۱جهان زیر پی چون سکندر بریدم
چو یأجوج بگذشتم از سد سنگی
۲برون جستم از تنگ ترکان چو دیدم
جهان در هم افتاده چون موی زنگی
۳چو باز آمدم کشور آسوده دیدم
ز گرگان به در رفته آن تیز چنگی
۴خط ماهرویان چو مشک تتاری
سر زلف خوبان چو درع فرنگی
۵به نام ایزد آباد و پر ناز و نعمت
پلنگان رها کرده خوی پلنگی
۶درون مردمی چون ملک نیک محضر
برون لشکری چون هژبران جنگی
۷بپرسیدم این کشور آسوده کی شد؟
کسی گفت: سعدی! چه شوریده رنگی
۸چنان بود در عهد اول که دیدی
جهانی پر آشوب و تشویش و تنگی
۹چنین شد در ایام سلطان عادل
اتابک ابوبکر بن سعد زنگی
۱۰