چه درد دلست اینچه من درفتادم
که در دام مهر تو دلبر فتادم؟
۱چه بد کرده بودم که ناگه ازینسان
به دست تو شوخ ستمگر فتادم؟
۲مرا با چنین دل سر عشقبازی
نبود اختیاری ولی درفتادم
۳به میدان عشق تو در اسب سودا
همی تاختم تیز و در سر فتادم
۴بدینگونه هرگز نیفتادم ارچه
درین شیوه صد بار دیگر فتادم
۵ز غرقاب این غم، رهایی نیابم
که در موج دیده چو لنگر فتادم
۶خیال لب و روی و خالش بدیدم
به سر در گل و مشک و شکر فتادم
۷بلغزید دستم از آن زلف مشکین
بدان خاک مشکین به چه درفتادم
۸دران چاه جانم خوش افتاد لیکن
ز بدبختی خویش بر در فتادم
۹به طالع همی خورده سعدی همه عمر
که بودی تو غمخوار و غمخور فتادم
۱۰