شب فراق، که داند که تا سحر چندست؟
مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست
۱گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانندست؟
۲پیام من که رساند به یار مهرگسل؟
که برشکستی و ما را هنوز پیوندست
۳قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وآن هم عظیم سوگندست
۴که با شکستنِ پیمان و برگرفتنِ دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومندست
۵بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکندست
۶خیال روی تو بیخ امید بنشاندست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست
۷عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکندست
۸اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گلآکندست
۹ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوندست
۱۰فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوندست
۱۱ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست
۱۲