شبی و شمعی و گویندهای و زیبایی
ندارم از همه عالم دگر تمنایی
۱فرشته رشک برد بر جمال مجلس من
گر التفات کند چون تو مجلس آرایی
۲نه وامقی چو من اندر جهان به دست آید
اسیر قید محبت، نه چون تو عذرایی
۳ضرورتست بلا دیدن و جفا بردن
ز دست آنکه ندارد به حسن همتایی
۴دلی نماند که در عهد او نرفت از دست
سری نماند که با او نپخت سودایی
۵قیامتست که در روزگار ما برخاست
به راستی که بلاییست آن نه بالایی
۶دگر چه بینی اگر روی ازو بگردانی
که نیست خوشتر از او در جهان تماشایی
۷وگر کنی نظر از دور کن که نزدیکست
که سر ببازی اگر پیشتر نهی پایی
۸چنان مکابره دل میبرد که پنداری
که پادشاه منادی زده است یغمایی
۹ز رنج خاطر صاحبدلان نیندیشد
که پیش صاحب دیوان برند غوغایی
۱۰که نیست در همه عالم به اتفاق امروز
جز آستانهٔ او مقصدی و ملجایی
۱۱اجلّ روی زمین کآسمان به خدمت او
چو بندهایست کمربسته پیش مولایی
۱۲مراد ازین سخنم دانی ای حکیم چه بود
سلامی ار نکند حمل بر تقاضایی
۱۳مراست با همه عیب این هنر بحمدالله
که سر فرو نکند همتم به هر جایی
۱۴خدای راست به عهد تو ای ولی زمان
بر اهل روی زمین نعمتی و آلایی
۱۵کسان سفینه به دریا برند و سود کنند
نه چون سفینهٔ سعدی نه چون تو دریایی
۱۶