چشم خدا بر تو ای بدیعشمایل!
یارِ من و شمعِ جمع و شاهِ قبایل!
۱جلوهکنان میروی و باز میآیی
سرو ندیدم بدین صفت متمایل
۲هر صفتی را دلیل معرفتی هست
روی تو بر قدرت خدای دلایل
۳قصهٔ لیلی مخوان و غصهٔ مجنون
عهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
۴نام تو میرفت و عارفان بشنیدند
هر دو به رقص آمدند سامع و قایل
۵پرده چه باشد میان عاشق و معشوق
سدِ سکندر نه مانع است و نه حایل
۶گو همه شهرم نگه کنند و ببینند
دست در آغوش یار کرده حمایل
۷دور به آخر رسید و عمر به پایان
شوق تو ساکن نگشت و مهر تو زایل
۸گر تو برانی، کَسم شفیع نباشد
ره به تو دانم، دگر به هیچ وسایل
۹با که نگفتم حکایت غم عشقت
این همه گفتیم و حل نگشت مسائل
۱۰سعدی از این پس، نه عاقلست، نه هشیار
عشق بچربید بر فنون فضایل
۱۱