بخت جوان دارد آن که با تو قرین است
پیر نگردد که در بهشت برین است
۱دیگر از آن جانبم نماز نباشد
گر تو اشارت کنی که قبله چنین است
۲آینهای پیش آفتاب نهادست
بر در آن خیمه یا شعاع جبین است
۳گر همه عالم ز لوح فکر بشویند
عشق نخواهد شدن که نقش نگین است
۴گوشه گرفتم ز خلق و فایدهای نیست
گوشه چشمت بلای گوشهنشین است
۵تا نه تصور کنی که بی تو صبوریم
گر نفسی میزنیم بازپسین است
۶حسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت
بانگ برآمد که غارت دل و دین است
۷سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب
روی تو بینم که ملک روی زمین است
۸عاشق صادق به زخم دوست نمیرد
زهر مذابم بده که ماءِ مَعین است
۹سعدی از این پس که راه پیش تو دانست
گر ره دیگر رود ضلالِ مبین است
۱۰