رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
۱همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همیکند و درکشم به خویشتنش
۲ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
که مبلغی دل خلق است زیر هر شکنش
۳غلام قامت آن لعبتم که بر قد او
بریدهاند لطافت چو جامه بر بدنش
۴ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیماندام
برفت رونق نسرین باغ و نسترنش
۵یکی به حکم نظر پای در گلستان نه
که پایمال کنی ارغوان و یاسمنش
۶خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز
که برکند دل مرد مسافر از وطنش
۷عزیز مصر چمن شد جمال یوسف گل
صبا به شهر درآورد بوی پیرهنش
۸شگفت نیست گر از غیرت تو بر گلزار
بگرید ابر و بخندد شکوفه بر چمنش
۹در این روش که تویی گر به مرده برگذری
عجب نباشد اگر نعره آید از کفنش
۱۰نماند فتنه در ایام شاه جز سعدی
که بر جمال تو فتنهست و خلق بر سخنش
۱۱