زینهار از دهان خندانش
و آتش لعل و آب دندانش
۱مگر آن دایه کاین صنم پرورد
شهد بودهست شیر پستانش
۲باغبان گر ببیند این رفتار
سرو بیرون کند ز بستانش
۳ور چنین حور در بهشت آید
همه خادم شوند غلمانش
۴چاهی اندر ره مسلمانان
نیست الا چه زنخدانش
۵چند خواهی چو من بر این لب چاه
متعطش بر آب حیوانش؟
۶شاید این روی اگر سبیل کند
بر تماشاکنان حیرانش
۷ساربانا جمال کعبه کجاست؟
که بمردیم در بیابانش
۸بس که در خاک میطپند چو گوی
از خم زلف همچو چوگانش
۹لاجرم عقل منهزم شد و صبر
که نبودند مرد میدانش
۱۰ما دگر بی تو صبر نتوانیم
که همین بود حد امکانش
۱۱از ملامت چه غم خورد سعدی
مرده از نیشتر مترسانش
۱۲