ای کسوت زیبایی بر قامت چالاکت
زیبا نتواند دید الا نظر پاکت
۱گر منزلتی دارم بر خاک درت میرم
باشد که گذر باشد یک روز بر آن خاکت
۲دانم که سرم روزی در پای تو خواهد شد
هم در تو گریزندم دست من و فتراکت
۳ای چشم خرد حیران در منظر مطبوعت
وی دست نظر کوتاه از دامن ادراکت
۴گفتم که نیاویزم با مار سر زلفت
بیچاره فروماندم پیش لب ضحاکت
۵مه روی بپوشاند خورشید خجل ماند
گر پرتو روی افتد بر طارم افلاکت
۶گر جمله ببخشایی فضلست بر اصحابت
ور جمله بسوزانی حکمست بر املاکت
۷خون همه کس ریزی از کس نبود بیمت
جرم همه کس بخشی از کس نبود باکت
۸چندان که جفا خواهی میکن که نمیگردد
غم گرد دل سعدی با یاد طربناکت
۹