ای جان خردمندان گوی خم چوگانت
بیرون نرود گویی کافتاد به میدانت
۱روز همه سر بر کرد از کوه و شب ما را
سر بر نکند خورشید الا ز گریبانت
۲جان در تن مشتاقان از ذوق به رقص آید
چون باد بجنباند شاخی ز گلستانت
۳دیوار سرایت را نقاش نمیباید
تو زینت ایوانی نه صورت ایوانت
۴هر چند نمیسوزد بر من دل سنگینت
گویی دل من سنگیست در چاه زنخدانت
۵جان باختن آسان است اندر نظرت لیکن
این لاشه نمیبینم شایسته قربانت
۶با داغ تو رنجوری به کز نظرت دوری
پیش قدمت مردن خوشتر که به هجرانت
۷ای بادیه هجران تا عشق حرم باشد
عشاق نیندیشند از خار مغیلانت
۸دیگر نتوانستم از فتنه حذر کردن
زآنگه که در افتادم با قامت فتانت
۹شاید که در این دنیا مرگش نبود هرگز
سعدی که تو جان دارد بل دوستتر از جانت
۱۰بسیار چو ذوالقرنین آفاق بگردیدهست
این تشنه که میمیرد بر چشمه حیوانت
۱۱