تا حال مَنت خبر نباشد
در کار مَنت نظر نباشد
۱تا قوت صبر بود، کردیم
دیگر چه کنیم اگر نباشد؟
۲آیین وفا و مهربانی
در شهر شما مگر نباشد
۳گویند «نظر چرا نبستی
تا مشغله و خطر نباشد؟»
۴ای خواجه! برو که جهد انسان
با تیر قضا سپر نباشد
۵این شور که در سر است ما را
وقتی برود که سر نباشد
۶بیچاره کجا رود گرفتار
کز کوی تو ره به در نباشد؟
۷چون روی تو دلفریب و دلبند
در روی زمین دگر نباشد
۸در پارس چنین نمک ندیدم
در مصر چنین شکر نباشد
۹گر حکم کنی به جان سعدی
جان از تو عزیزتر نباشد
۱۰