آن سرو که گویند به بالای تو ماند
هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند
۱دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست
با غمزه بگو تا دل مردم نستاند
۲زنهار که چون میگذری بر سر مجروح
وز وی خبرت نیست که چون میگذراند
۳بخت آن نکند با من سرگشته که یک روز
همخانه من باشی و همسایه نداند
۴هر کاو سر پیوند تو دارد به حقیقت
دست از همه چیز و همه کس درگسلاند
۵امروز چه دانی تو که در آتش و آبم
چون خاک شوم باد به گوشت برساند
۶آنان که ندانند پریشانی مشتاق
گویند که نالیدن بلبل به چه ماند
۷گل را همه کس دست گرفتند و نخوانند
بلبل نتوانست که فریاد نخواند
۸هر ساعتی این فتنه نوخاسته از جای
برخیزد و خلقی متحیر بنشاند
۹در حسرت آنم که سر و مال به یک بار
در دامنش افشانم و دامن نفشاند
۱۰سعدی تو در این بند بمیری و نداند
فریاد بکن یا بکشد یا برهاند
۱۱