کسی که روی تو دیدهست حال من داند
که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند
۱مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست
که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند
۲هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد
دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند
۳اگر به دست کند باغبان چنین سروی
چه جای چشمه که بر چشمهات بنشاند
۴چه روزها به شب آورد جان منتظرم
به بوی آن که شبی با تو روز گرداند
۵به چند حیله شبی در فراق روز کنم
و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند
۶جفا و سلطنتت میرسد ولی مپسند
که گر سوار براند پیاده درماند
۷به دست رحمتم از خاک آستان بردار
که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند
۸چه حاجت است به شمشیر قتل عاشق را
حدیث دوست بگویش که جان برافشاند
۹پیام اهل دل است این خبر که سعدی داد
نه هر که گوش کند معنی سخن داند
۱۰