آن را که غمی چون غم من نیست چه داند
کز شوق توام، دیده چه شب میگذراند؟
۱وقتست اگر از پای درآیم که همه عمر
باری نکشیدم که به هجران تو ماند
۲سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس
کاندوه دل سوختگان، سوخته داند
۳دیوانه گرش پند دهی کار نبندد
ور بند نهی سلسله در هم گسلاند
۴ما بی تو به دل برنزدیم آب صبوری
در آتش سوزنده صبوری که تواند
۵هر گه که بسوزد جگرم دیده بگرید
وین گریه نه آبی است که آتش بنشاند
۶سلطان خیالت شبی آرام نگیرد
تا بر سر صبر من مسکین ندواند
۷شیرین ننماید به دهانش شکر وصل
آن را که فلک زهر جدایی نچشاند
۸گر بار دگر دامن کامی به کف آرم
تا زندهام از چنگ منش کس نرهاند
۹ترسم که نمانم من از این رنج دریغا
کاندر دل من حسرت روی تو بماند
۱۰قاصد روَد از پارس به کشتی به خراسان
گر چشم من اندر عقبش سیل براند
۱۱فریاد که گر جور فراق تو نویسم
فریاد برآید ز دلِ هر که بخواند
۱۲شرح غم هجران تو هم با تو توان گفت
پیداست که قاصد چه به سمع تو رساند
۱۳زنهار که خون میچکد از گفتهٔ سعدی
هرک این همه نشتر بخورد خون بچکاند
۱۴