آن به که نظر باشد و گفتار نباشد
تا مدّعی اَندر پس دیوار نباشد
۱آن بر سر گنجست که چون نقطه به کُنجی
بنشیند و سرگشته چو پرگار نباشد
۲ای دوست برآور دَری از خلق به رویم
تا هیچکسم واقف اسرار نباشد
۳مِی خواهم و معشوق و زمینی و زمانی
کاو باشد و من باشم و اغیار نباشد
۴پندم مده اِی دوست که دیوانهٔ سرمست
هرگز به سخن عاقل و هشیار نباشد
۵با صاحب شمشیر مَبادت سر و کاری
الّا به سرِ خویشتنت کار نباشد
۶سهل است به خون من اگر دست برآری
جان دادنِ در پای تو دشوار نباشد
۷ماهت نتوان خواند بدین صورت و گفتار
مَه را لب و دندان شکربار نباشد
۸وان سرو که گویند به بالای تو باشد
هرگز به چنین قامت و رفتار نباشد
۹ما توبه شکستیم که در مذهبِ عشاق
صوفی نپسندند که خمار نباشد
۱۰هر پای که در خانه فرو رفت به گنجی
دیگر همه عمرش سر بازار نباشد
۱۱عطار که در عین گلاب است عجب نیست
گر وقت بهارش سر گلزار نباشد
۱۲مردم همه دانند که در نامهٔ سعدی
مُشکیست که در کلبهٔ عطار نباشد
۱۳جان در سر کارِ تو کند سعدی و غم نیست
کان یار نباشد که وفادار نباشد
۱۴