روز برآمد بلند ای پسر هوشمند
گرم ببود آفتاب خیمه به رویش ببند
۱طفل گیا شیر خورد شاخ جوان گو ببال
ابر بهاری گریست طرف چمن گو بخند
۲تا به تماشای باغ میل چرا میکند
هر که به خیلش درست قامت سرو بلند
۳عقل روا مینداشت گفتن اسرار عشق
قوت بازوی شوق بیخ صبوری بکند
۴دل که بیابان گرفت چشم ندارد به راه
سر که صراحی کشید گوش ندارد به پند
۵کشته شمشیر عشق حال نگوید که چون
تشنه دیدار دوست راه نپرسد که چند
۶هر که پسند آمدش چون تو یکی در نظر
بس که بخواهد شنید سرزنش ناپسند
۷در نظر دشمنان نوش نباشد هنی
وز قبل دوستان نیش نباشد گزند
۸این که سرش در کمند جان به دهانش رسید
مینکند التفات آن که به دستش کمند
۹سعدی اگر عاقلی عشق طریق تو نیست
با کف زورآزمای پنجه نشاید فکند
۱۰