آب حیات من است خاک سر کوی دوست
گر دو جهان خرمیست ما و غم روی دوست
۱ولوله در شهر نیست جز شکن زلف یار
فتنه در آفاق نیست جز خم ابروی دوست
۲داروی مشتاق چیست زهر ز دست نگار
مرهم عشاق چیست زخم ز بازوی دوست
۳دوست به هندوی خود گر بپذیرد مرا
گوش من و تا به حشر حلقه هندوی دوست
۴گر متفرق شود خاک من اندر جهان
باد نیارد ربود گرد من از کوی دوست
۵گر شب هجران مرا تاختن آرد اجل
روز قیامت زنم خیمه به پهلوی دوست
۶هر غزلم نامهایست صورت حالی در او
نامه نوشتن چه سود چون نرسد سوی دوست
۷لاف مزن سعدیا! شعر، تو خود سِحر گیر
سِحر نخواهد خرید غمزهٔ جادوی دوست
۸