آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
موقف آزادگان بر سر میدان اوست
۱ره به در از کوی دوست نیست که بیرون برند
سلسله پای جمع زلف پریشان اوست
۲چند نصیحت کنند بیخبرانم به صبر
درد مرا ای حکیم صبر نه درمان اوست
۳گر کند انعام او در من مسکین نگاه
ور نکند حاکمست بنده به فرمان اوست
۴گر بزند بیگناه عادت بخت منست
ور بنوازد به لطف غایت احسان اوست
۵میل ندارم به باغ انس نگیرم به سرو
سروی اگر لایقست قد خرامان اوست
۶چون بتواند نشست آن که دلش غایبست
یا بتواند گریخت آن که به زندان اوست
۷حیرت عشاق را عیب کند بیبصر
بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست
۸چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار
خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست
۹گر همه مرغی زنند سختکمانان به تیر
حیف بود بلبلی کاین همه دستان اوست
۱۰سعدی اگر طالبی راه رو و رنج بر
کعبه دیدار دوست صبر بیابان اوست
۱۱