ره به خرابات برد، عابد پرهیزگار
سفرهٔ یکروزه کرد، نقد همه روزگار
۱ترسمت ای نیکنام، پای برآید به سنگ
شیشهٔ پنهان بیار، تا بخوریم آشکار
۲گر به قیامت رویم، بی خر و بار عمل
به که خجالت بریم، چون بگشایند بار
۳کان همه ناموس و بانگ، چون درم ناسره
روی طلی کرده داشت، هیچ نبودش عیار
۴روز قیامت که خلق، طاعت و خیر آورند
ما چه بضاعت بریم، پیش کریم؟ افتقار
۵کار به تدبیر نیست، بخت به زور آوری
دولت و جاه آن سریست، تا که کند اختیار
۶بس که خرابات شد، صومعهٔ صوف پوش
بس که کُتُبخانه گشت، مصطبهٔ دُردخوار
۷مدعی از گفت و گوی، دولت معنی نیافت
راه نبرد از ظلام، ماه ندید از غبار
۸مطرب یاران بگوی، این غزل دلپذیر
ساقی مجلس بیار، آن قدح غمگسار
۹گر همه عالم به عیب، در پی ما اوفتد
هر که دلش با یکیست، غم نخورد از هزار
۱۰سعدی اگر فعل نیک از تو نیاید همی
بد نبود نام نیک، از عقبت یادگار
۱۱