سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
۱گر بزنندم به تیغ در نظرش بیدریغ
دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست
۲گر برود جان ما در طلب وصل دوست
حیف نباشد که دوست دوستتر از جان ماست
۳دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان
گونهٔ زردش دلیل ناله زارش گواست
۴مایهٔ پرهیزگار قوت صبر است و عقل
عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست
۵دلشدهٔ پایبند گردن جان در کمند
زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست
۶مالک ملک وجود حاکم رد و قبول
هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست
۷تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام
کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست
۸گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر
حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست
۹هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب
عهد فرامش کند مدعی بیوفاست
۱۰سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست
۱۱