دولت جانپرورست، صحبت آمیزگار
خلوت بیمدعی، سفرهٔ بیانتظار
۱آخر عهد شبست، اول صبح ای ندیم!
صبح دوم بایدت سر ز گریبان برآر
۲دور نباشد که خلق، روز تصور کنند
گر بنمایی به شب، طلعت خورشیدوار
۳مشعلهای برفروز، مشغلهای پیش گیر
تا ببرم از سرم، زحمت خواب و خمار
۴خیز و غنیمت شمار، جنبش باد ربیع
نالهٔ موزون مرغ، بوی خوش لالهزار
۵برگ درختان سبز، پیش خداوند هوش
هر ورقی دفتریست، معرفت کردگار
۶روز بهارست خیز، تا به تماشا رویم
تکیه بر ایام نیست، تا دگر آید بهار
۷وعده که گفتی شبی، با تو به روز آورم
شب بگذشت از حساب، روز برفت از شمار
۸دور جوانی گذشت، موی سیه پیسه گشت
برق یمانی بجست، گَرد بمانْد از سوار
۹دفتر فکرت بشوی، گفتهٔ سعدی بگوی
دامن گوهر بیار، بر سر مجلس ببار
۱۰