آن که مرا آرزوست دیر میسر شود
وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود
۱تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست
ور به مثل پای سعی در طلبت سر شود
۲برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوخت
زان همه آتش نگفت دود دلی برشود
۳ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت
گر در و دیوار ما از تو منور شود
۴گر نگهی دوستوار بر طرف ما کنی
حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود
۵هوش خردمند را عشق به تاراج برد
من نشنیدم که باز صید کبوتر شود
۶گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری
سنت پرهیزگار دین قلندر شود
۷هر که به گِل دربماند تا بنگیرند دست
هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود
۸چون متصور شود در دل ما نقش دوست
همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود
۹پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک
سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود
۱۰هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید
دفتر وعظش به گوش همچو دف تر شود
۱۱