خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار
چون نتواند کشید دست در آغوش یار
۱گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست
من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار
۲آتش آه است و دود میرودش تا به سقف
چشمه چشمست و موج میزندش بر کنار
۳گر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریم
ور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوار
۴ای که به یاران غار مشتغلی دوستکام
غمزدهای بر درست چون سگ اصحاب غار
۵این همه بار احتمال میکنم و میروم
اشتر مست از نشاط گرم رود زیر بار
۶ما سپر انداختیم گردن تسلیم پیش
گر بکشی حاکمی ور بدهی زینهار
۷تیغ جفا گر زنی ضربِ تو آسایشست
روی ترش گر کنی تلخِ تو شیرینگوار
۸سعدی اگر داغ عشق در تو مؤثر شود
فخر بود بنده را داغ خداوندگار
۹