هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا منتهای کار من از عشق چون شود
۱دل بر قرار نیست که گویم نصیحتی
از راه عقل و معرفتش رهنمون شود
۲یار آن حریف نیست که از در درآیدم
عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود
۳فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست
ور کوه محنتم به مَثل بیستون شود
۴ساکن نمیشود نفسی آب چشم من
سیماب طرفه نبود اگر بیسکون شود
۵دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار
کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود
۶جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد
تا زعفران چهرهٔ من لالهگون شود
۷دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشت
رخت سرای عقل به یغما کنون شود
۸چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل
ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود
۹