با دوست باش گر همه آفاق دشمنند
کاو مرهم است اگر دگران نیش میزنند
۱ای صورتی که پیش تو خوبان روزگار
همچون طلسمْ پایِ خجالت به دامنند
۲یک بامداد اگر بخرامی به بوستان
بینی که سرو را ز لب جوی برکنند
۳تلخ است پیش طایفهای جور خوبروی
از معتقد شنو که شکر میپراکنند
۴ای متقی گر اهل دلی دیدهها بدوز
کاینان به دل ربودن مردم معینند
۵یا پردهای به چشم تأمل فروگذار
یا دل بنه که پرده ز کارت برافکنند
۶جانم دریغ نیست ولیکن دل ضعیف
صندوق سِرّ توست نخواهم که بشکنند
۷حسن تو نادر است در این عهد و شعر من
من چشم بر تو و همگان گوش بر منند
۸گویی جمال دوست که بیند چنان که اوست
الا به راه دیده سعدی نظر کنند
۹