دلبرا! پیش وجودت همه خوبان عدمند
سروران بر در سودای تو خاک قدمند
۱شهری اندر هوَست سوخته در آتش عشق
خلقی اندر طلبت غرقهٔ دریای غمند
۲خون صاحبنظران ریختی، ای کعبهٔ حسن
قتل اینان که روا داشت که صید حرمند؟
۳صنم اندر بلد کفر پرستند و صلیب
زلف و روی تو در اسلام صلیب و صنمند
۴گاه گاهی بگذر در صف دلسوختگان
تا ثناییت بگویند و دعایی بدمند
۵هر خم از جعد پریشان تو زندان دلیست
تا نگویی که اسیران کمندِ تو کمند
۶حرفهای خط موزون تو پیرامن روی
گویی از مشک سیه بر گل سوری رقمند
۷در چمن سرو ستادست و صنوبر خاموش
که اگر قامت زیبا ننمایی بچمند
۸زین امیران ملاحت که تو بینی بر کس
به شکایت نتوان رفت که خصم و حکمند
۹بندگان را نه گزیرست ز حکمت نه گریز
چه کنند ار بکشی ور بنوازی خدمند
۱۰جور دشمن چه کند گر نکشد طالب دوست
گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به همند
۱۱غم دل با تو نگویم که تو در راحت نفس
نشناسی که جگرسوختگان در المند
۱۲تو سبکبارِ قویحال کجا دریابی؟
که ضعیفان غمت بارکشان ستمند
۱۳سعدیا عاشق صادق ز بلا نگریزد
سستعهدان ارادت ز ملامت برمند
۱۴