هر که بیاو زندگانی میکند
گر نمیمیرد گرانی میکند
۱من بر آن بودم که ندْهم دل به عشق
سروبالا دلستانی میکند
۲مهربانی مینمایم بر قَدَش
سنگدل نامهربانی میکند
۳برف پیری مینشیند بر سرم
همچنان طبعم جوانی میکند
۴ماجرای دل نمیگفتم به خلق
آب چشمم ترجمانی میکند
۵آهن افسرده میکوبد که جهد
با قضای آسمانی میکند
۶عقل را با عشق، زورِ پنجه نیست
احتمال از ناتوانی میکند
۷چشم سعدی در امید روی یار
چون دهانش دُرفِشانی میکند
۸هم بود شوری در این سر بیخلاف
کاین همه شیرینزبانی میکند
۹