آفتاب از کوه سر بر میزند
ماهروی انگشت بر در میزند
۱آن کمانابرو که تیر غمزهاش
هر زمانی صید دیگر میزند
۲دست و ساعد میکُشد درویش را
تا نپنداری که خنجر میزند
۳یاسمینبویی که سرو قامتش
طعنه بر بالای عرعر میزند
۴روی و چشمی دارم اندر مهر او
کاین گهر میریزد آن زر میزند
۵عشق را پیشانیی باید چو میخ
تا حبیبش سنگ بر سر میزند
۶انگبین رویان نترسند از مگس
نوش میگیرند و نشتر میزند
۷در به روی دوست بستن شرط نیست
ور ببندی سر به در بر میزند
۸سعدیا دیگر قلم پولاد دار
کاین سخن آتش به نی در میزند
۹