شاید این طلعت میمون که به فالش دارند
در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند
۱که در آفاق چنین روی دگر نتوان دید
یا مگر آینه در پیش جمالش دارند
۲عجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلی
این همه میل که با دانهٔ خالش دارند
۳نازنینی که سر اندر قدمش باید باخت
نه حریفی که توقع به وصالش دارند
۴غالب آنست که مرغی چو به دامی افتاد
تا به جایی نرود بی پر و بالش دارند
۵عشق لیلی نه به اندازهٔ هر مجنونیست
مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند
۶دوستی با تو حرامست که چشمان کَشَت
خون عشاق بریزند و حلالش دارند
۷خُرَما دور وصالی و خوشا درد دلی
که به معشوق توان گفت و مجالش دارند
۸حال سعدی تو ندانی که تو را دردی نیست
دردمندان خبر از صورت حالش دارند
۹