کاروان میرود و بار سفر میبندند
تا دگربار که بیند که به ما پیوندند
۱خیلتاشان جفاکار و محبان ملول
خیمه را همچو دل از صحبت ما برکندند
۲آن همه عشوه که در پیش نهادند و غرور
عاقبت روز جدایی پس پشت افکندند
۳طمع از دوست نه این بود و توقع نه چنین
مکن ای دوست که از دوست جفا نپسندند
۴ما همانیم که بودیم و محبت باقیست
ترک صحبت نکند دل که به مهر آکندند
۵عیب شیریندهنان نیست که خون میریزند
جرم صاحبنظرانست که دل میبندند
۶مرض عشق نه دردیست که میشاید گفت
با طبیبان که در این باب نه دانشمندند
۷ساربانْ رَخت منه بر شتر و بار مبند
که در این مرحله بیچاره اسیری چندند
۸طبع خرسند نمیباشد و بس مینکند
مهر آنان که به نادیدن ما خرسندند
۹مجلس یاران بی ناله سعدی خوش نیست
شمع میگرید و نظارگیان میخندند
۱۰