چه کند بنده که بر جور تحمل نکند؟
دل اگر تنگ شود مهر تبدل نکند
۱دل و دین در سر کارَت شد و بسیاری نیست
سر و جان خواه که دیوانه تأمل نکند
۲سِحر، گویند حرامست در این عهد و لیک
چشمت آن کرد که هاروت به بابل نکند
۳غرقه در بحرِ عمیق تو چنان بیخبرم
که مبادا که چه دریام به ساحل نکند
۴به گلستان نروم تا تو در آغوش منی
بلبل ار روی تو بیند طلب گل نکند
۵هر که با دوست چو سعدی نفسی خوش دریافت
چیز و کس در نظرش باز تخیل نکند
۶