مجلس ما دگر امروز به بُستان ماند
عیش خلوت به تماشای گلستان ماند
۱مِی حلالست کسی را که بوَد خانه بهشت
خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند
۲خط سبز و لب لعلت به چه ماننده کنی؟
من بگویم به لب چشمهٔ حیوان ماند
۳تا سر زلف پریشان تو محبوبِ منست
روزگارم به سر زلف پریشان ماند
۴چه کند کشتهٔ عشقت که نگوید غم دل؟
تو مپندار که خون ریزی و پنهان ماند
۵هر که چون موم به خورشید رُخت نرم نشد
زینهار از دل سختش که به سندان ماند
۶نادر افتد که یکی دل به وصالت ندهد
یا کسی در بلد کفر مسلمان ماند
۷تو که چون برق بخندی چه غمت دارد از آنک
من چنان زار بگریم که به باران ماند؟
۸طعنه بر حیرت سعدی نه به انصاف زدی
کس چنین روی نبیند که نه حیران ماند
۹هر که با صورت و بالای تواش انسی نیست
حیوانیست که بالاش به انسان ماند
۱۰