دوش بی روی تو آتش به سرم بر میشد
و آبی از دیده میآمد که زمین تر میشد
۱تا به افسوس به پایان نرود عمر عزیز
همه شب ذکر تو میرفت و مکرر میشد
۲چون شب آمد همه را دیده بیارامد و من
گفتی اندر بن مویم سر نشتر میشد
۳آن نه می بود که دور از نظرت میخوردم
خون دل بود که از دیده به ساغر میشد
۴از خیال تو به هر سو که نظر میکردم
پیش چشمم در و دیوار مصور میشد
۵چشم مجنون چو بخفتی همه لیلی دیدی
مدعی بود اگرش خواب میسر میشد
۶هوش میآمد و میرفت و نه دیدار تو را
میبدیدم نه خیالم ز برابر میشد
۷گاه چون عود بر آتش دل تنگم میسوخت
گاه چون مجمرهام دود به سر بر میشد
۸گویی آن صبح کجا رفت که شبهای دگر
نفسی میزد و آفاق منور میشد
۹سعدیا عقد ثریا مگر امشب بگسیخت
ور نه هر شب به گریبان افق بر میشد
۱۰