ساعتی کز درم آن سرو روان بازآمد
راست گویی به تن مرده روان بازآمد
۱بختِ پیروز که با ما به خصومت میبود
بامداد از در من صلحکنان بازآمد
۲پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان
باز پیرانهسرم عشقِ جوان بازآمد
۳دوست بازآمد و دشمن به مُصیبت بنشست
بادِ نوروز علیرغم خزان بازآمد
۴مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت
دلگرانی مکن ای جسم که جان بازآمد
۵باور از بخت ندارم که به صلح از در من
آن بت سنگدل سختکمان بازآمد
۶تا تو بازآمدی ای مونس جان از درِ غیب
هر که در سر هوسی داشت از آن بازآمد
۷عشقِ روی تو حرام است مگر سعدی را
که به سودای تو از هر که جهان بازآمد
۸دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید
کاین حدیثی است که از وی نتوان بازآمد
۹