تو آن نهای که دل از صحبت تو برگیرند
و گر ملول شوی صاحبی دگر گیرند
۱و گر به خشم برانی، طریق رفتن نیست
کجا روند که یار از تو خوبتر گیرند؟
۲به تیغ اگر بزنی بیدریغ و برگردی
چو روی باز کنی، دوستی ز سر گیرند
۳هلاک نفس به نزدیک طالبان مراد
اگر چه کارِ بزرگست، مختصر گیرند
۴روا بود همه خوبان آفرینش را
که پیش صاحبِ ما، دست بر کمر گیرند
۵قمر مقابله با روی او نیارد کرد
و گر کند همه کس عیب بر قمر گیرند
۶به چند سال نشاید گرفت مُلکی را
که خسروانِ ملاحت، به یک نظر گیرند
۷خدنگ غمزهٔ خوبان خطا نمیافتد
اگر چه طایفهای زهد را سپر گیرند
۸کم از مطالعهای بوستان سلطان را
چو باغبان نگذارد کز او ثمر گیرند
۹وصال کعبه میسر نمیشود سعدی
مگر که راه بیابان پرخطر گیرند
۱۰