دو چشم مست تو کز خواب صبح برخیزند
هزار فتنه به هر گوشهای برانگیزند
۱چگونه انس نگیرند با تو آدمیان
که از لطافت خوی تو وحش نگریزند
۲چنان که در رخ خوبان حلال نیست نظر
حلال نیست که از تو نظر بپرهیزند
۳غلام آن سر و پایم که از لطافت و حسن
به سر سزاست که پیشش به پای برخیزند
۴تو قدر خویش ندانی ز دردمندان پرس
کز اشتیاق جمالت چه اشک میریزند
۵قرار عقل برفت و مجال صبر نماند
که چشم و زلف تو از حد برون دلاویزند
۶مرا مگوی نصیحت که پارسایی و عشق
دو خصلتند که با یکدِگَر نیامیزند
۷رضا به حکم قضا اختیار کن سعدی
که شرط نیست که با زورمند بستیزند
۸