اینان مگر ز رحمت محض آفریدهاند؟
کآرام جان و انس دل و نور دیدهاند
۱لطف آیتیست در حق اینان و کبر و ناز
پیراهنی که بر قد ایشان بریدهاند
۲آید هنوزشان ز لبِ لعل بویِ شیر
شیرینلبان نه شیر، که شکّر مزیدهاند
۳پندارم آهوان تتارند، مشکریز
لیکن به زیر سایهٔ طوبی چریدهاند
۴رضوان مگر سراچهٔ فردوس برگشاد
کاین حوریان به ساحت دنیا خزیدهاند!
۵آب حیات در لب اینان به ظنِ من
کز لولههای چشمهٔ کوثر مکیدهاند
۶دست گدا به سیب زنخدان این گروه
نادر رسد که میوهٔ اوّل رسیدهاند
۷گُل برچنند روز به روز از درخت گُل
زین گلبنان هنوز مگر گُل نچیدهاند
۸عذر است هندوی بتِ سنگینپرست را
بیچارگان مگر بت سیمین ندیدهاند؟
۹این لطف بین که با گِل آدم سرشتهاند
وین روح بین که در تن آدم دمیدهاند
۱۰آن نقطههای خال چه شاهد نشاندهاند
وین خطهای سبز چه موزون کشیدهاند
۱۱بر استوای قامتشان گویی ابروان
بالای سرو راست هلالی خمیدهاند
۱۲با قامت بلند صنوبرخرامشان
سرو بلند و کاج به شوخی چمیدهاند
۱۳سِحر است چشم و زلف و بناگوششان، دریغ!
کاین مؤمنان به سِحر چنین بگرویدهاند
۱۴ز ایشان توان به خون جگر یافتن مُراد
کز کودکی به خون جگر پروریدهاند
۱۵دامنکشانِ حُسن دلاویز را چه غم؟
کآشفتگان عشق گریبان دریدهاند
۱۶در باغ حُسن، خوشتر از اینان درخت نیست
مرغانِ دل بدین هوس از بَر پریدهاند
۱۷با چابکان دلبر و شوخان دلفریب
بسیار درفتاده و اندک رهیدهاند
۱۸هرگز جماعتی که شنیدند سِرِّ عشق
نشنیدهام که باز نصیحت شنیدهاند
۱۹زنهار! اگر به دانهٔ خالی نظر کنی
ساکن که دامِ زلف بر آن گستریدهاند
۲۰گر شاهدان نه دنیی و دین میبرند و عقل
پس زاهدان برای چه خلوت گزیدهاند؟
۲۱نادر گرفت دامن سودای وصلشان
دستی که عاقبت نه به دندان گَزیدهاند
۲۲بر خاکِ ره نشستنِ سعدی عجب مدار
مردان چه جای خاک که بر خون طپیدهاند
۲۳