امروز در فراق تو دیگر به شام شد
ای دیده! پاس دار که خفتن حرام شد
۱بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند
کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد
۲افسوس خلق میشنوم در قفای خویش
کاین پخته بین که در سر سودای خام شد
۳تنها نه من به دانهٔ خالت مقیدم
این دانه هر که دید گرفتار دام شد
۴گفتم «یکی به گوشه چشمت نظر کنم»
چشمم در او بماند و زیادت مقام شد
۵ای دل نگفتمت که «عنان نظر بتاب»؟
اکنونت افکند که ز دستت لگام شد
۶نامم به عاشقی شد و گویند «توبه کن»
توبت کنون چه فایده دارد که نام شد؟
۷از من به عشق روی تو میزاید این سخن
طوطی شکر شکست که شیرینکلام شد
۸ابنای روزگار غلامان به زر خرند
سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد
۹آن مدعی که دست ندادی به بند کس
این بار در کمند تو افتاد و رام شد
۱۰شرح غمت به وصف نخواهد شدن تمام
جهدم به آخر آمد و دفتر تمام شد
۱۱