ناچار هر که صاحب روی نکو بود
هر جا که بگذرد همه چشمی در او بود
۱ای گل تو نیز شوخی بلبل معاف دار
کان جا که رنگ و بوی بود گفت و گو بود
۲نفس آرزو کند که تو لب بر لبش نهی
بعد از هزار سال که خاکش سبو بود
۳پاکیزهروی در همه شهری بود ولیک
نه چون تو پاکدامن و پاکیزهخو بود
۴ای گوی حسن برده ز خوبان روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان چو گو بود
۵مویی چنین دریغ نباشد گره زدن
بگذار تا کنار و برت مشکبو بود
۶پندارم آن که با تو ندارد تعلقی
نه آدمی که صورتی از سنگ و رو بود
۷من باری از تو برنتوانم گرفت چشم
گمکردهدل هرآینه در جستوجو بود
۸برمینیاید از دل تنگم نفس تمام
چون ناله کسی که به چاهی فرو بود
۹سعدی سپاس دار و جفا بین و دم مزن
کز دست نیکوان همه چیزی نکو بود
۱۰