خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
طوبی غلام قد صنوبرخرام اوست
۱آن قامتست نی به حقیقت قیامتست
زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست
۲بر مرگ دل خوشست در این واقعه مرا
کآب حیات در لب یاقوتفام اوست
۳بوی بهار میدَمَدَم یا نسیم صبح
باد بهشت میگذرد یا پیام اوست
۴دل عشوه میفروخت که من مرغ زیرکم
اینک فتاده در سر زلف چو دام اوست
۵بیچاره ماندهام همه روزی به دام او
و اینک فتادهام به غریبی که کام اوست
۶هر لحظه در برم دل از اندیشه خون شود
تا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست
۷