صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
بر خوردن از درخت امید وصال دوست
۱بختم نخفته بود که از خواب بامداد
برخاستم به طالع فرخندهفال دوست
۲از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت
یا خانه جای رَخْت بُوَد یا مجال دوست
۳خواهم که بیخ صحبت اغیار برکنم
در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست
۴تشریف داد و رفت ندانم ز بیخودی
کاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست
۵هوشم نماند و عقل برفت و سخن نبست
مقبل کسی که محو شود در کمال دوست
۶سعدی حجاب نیست تو آیینه پاک دار
زنگارخورده چون بنماید جمال دوست
۷