آن به که چون منی نرسد در وصال دوست
تا ضعف خویش حمل کند بر کمال دوست
۱رشک آیدم ز مردمک دیده بارها
کاین شوخ دیده چند ببیند جمال دوست
۲پروانه کیست تا متعلق شود به شمع
باری بسوزدش سبحات جلال دوست
۳ای دوست روزهای تنعم به روزه باش
باشد که در فتد شب قدر وصال دوست
۴دور از هوای نفس، که ممکن نمیشود
در تنگنای صحبت دشمن، مجال دوست
۵گر دوست جان و سر طلبد ایستادهایم
یاران بدین قدر بکنند احتمال دوست
۶خرم تنی که جان بدهد در وفای یار
اقبال در سری که شود پایمال دوست
۷ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست
در پیش دشمنان نتوان گفت حال دوست
۸بسیار سعدی از همه عالم بدوخت چشم
تا مینمایدش همه عالم خیال دوست
۹