از جان برون نیامده جانانت آرزوست
زنار نابریده و ایمانت آرزوست
۱بر درگهی که نوبت ارنی همی زنند
موری نهای و ملک سلیمانت آرزوست
۲موری نهای و خدمت موری نکردهای
وآنگاه صف صفهٔ مردانت آرزوست
۳فرعونوار لاف اناالحق همی زنی
وآنگاه قرب موسی عمرانت آرزوست
۴چون کودکان که دامن خود اسب کردهاند
دامن سوار کرده و میدانت آرزوست
۵انصاف راه خود ز سر صدق دادهای
بر درد نارسیده و درمانت آرزوست
۶بر خوان عنکبوت که بریان مگس بود
شهپر جبرئیل، مگسرانت آرزوست
۷هر روز از برای سگ نفس بوسعید
یک کاسه شوربا و دو تا نانت آرزوست
۸سعدی در این جهان که تویی ذرهوار باش
گر دل به نزد حضرت سلطانت آرزوست
۹