آن را که جای نیست همه شهر جای اوست
درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
۱بیخانمان که هیچ ندارد به جز خدای
او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست
۲مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست
چندان که میرود همه ملک خدای اوست
۳آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی
بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست
۴کوتاه دیدگان همه راحت طلب کنند
عارف بلا که راحت او در بلای اوست
۵عاشق که بر مشاهدهٔ دوست دست یافت
در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست
۶بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست
این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست
۷هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد
گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست
۸از دست دوست هر چه ستانی شکر بود
سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست
۹