گر ماهِ من برافکنَد از رخ نقاب را
برقع فروهلد به جمال آفتاب را
۱گویی دو چشمِ جادویِ عابدفریبِ او
بر چشمِ من به سِحر ببستند خواب را
۲اوّلنظر ز دست برفتم عنانِ عقل
وآن را که عقل رفت چه داند صواب را
۳گفتم مگر به وصل رهایی بوَد ز عشق
بیحاصل است خوردنِ مستسقی آب را
۴دعوی درست نیست گر از دستِ نازنین
چون شربتِ شکر نخوری زهرِ ناب را
۵عشق آدمیّت است گر این ذوق در تو نیست
همشرکتی به خوردن و خفتن دواب را
۶آتش بیار و خرمنِ آزادگان بسوز
تا پادشه خراج نخواهد خراب را
۷قوم از شراب مست و ز منظور بینصیب
من مست از او چنان که نخواهم شراب را
۸سعدی نگفتمت که مرو در کمندِ عشق
تیرِ نظر بیفکند افراسیاب را
۹