ز اندازه بیرون تشنهام، ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن، وآن گه بده اصحاب را
۱من نیز چشم از خواب خوش، بر مینکردم پیش از این
روز فراق دوستان، «شبخوش» بگفتم خواب را
۲هر پارسا را کآن صنم، در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند، باطل کند محراب را
۳من صید وحشی نیستم، در بند جانِ خویشتن
گر وی به تیرم میزند، اِستادهام نُشّاب را
۴مقدار یار همنفس، چون من نداند هیچکس
ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را
۵وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی میزدم
اکنون همان پنداشتم، دریای بیپایاب را
۶امروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتم
آن گه حکایت گویمت، درد دل غرقاب را
۷گر بیوفایی کردمی، یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اَعدا میکشد، وین سنگدل اَحباب را
۸فریاد میدارد رقیب، از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا، زحمت بُوَد بواب را
۹«سعدی! چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مرو»
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
۱۰