مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا
گر تو شکیب داری طاقت نمانْد ما را
۱باری به چشم احسان در حال ما نظر کن
کز خوان پادشاهان راحت بود گدا را
۲سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت
حکمش رسد ولیکن حدی بود جفا را
۳من بی تو زندگانی خود را نمیپسندم
کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را
۴چون تشنه جان سپردم آن گه چه سود دارد
آب از دو چشم دادن بر خاک من گیا را
۵حال نیازمندی در وصف مینیاید
آن گه که بازگردی گوییم ماجرا را
۶بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت
دیگر چه برگ باشد درویش بینوا را
۷یا رب تو آشنا را مهلت ده و سلامت
چندان که باز بیند دیدار آشنا را
۸نه ملک پادشا را در چشم خوبرویان
وقعیست ای برادر نه زهد پارسا را
۹ای کاش برفتادی برقع ز روی لیلی
تا مدعی نماندی مجنونِ مبتلا را
۱۰سعدی قلم به سختی رفتهست و نیکبختی
پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را
۱۱